Just a single drop of rain is enough to hear the scent of fresh soil and rain-soaked buds as you pass through the alley of green gardens and feel it through the streaks of rain. And just the soothing sound of a bird is enough to make the space of an alley melodious. A person who is empty of memories, abandoned in a silent and boundless void, is only a being suspended between being and not being. A suspended person, in that space devoid of memory and concept, is perhaps the only one who can perceive rain directly, not as a symbol of sorrow or birth, not as a memory of childhood, but solely as rain itself. Can a person devoid of memory and knowledge feel the pure present? Or does he need pasts that he is deprived of for this simple understanding? Or perhaps this direct perception requires a kind of presence that stands beyond concepts. The song of a bird is neither a prisoner of memory nor in the clutches of philosophy. He just sings. Can an empty person do the same?
یک نم باران کافیست تا عطر خاک تازه و غنچه ها باران خورده از کوچه باغ های سر سبز بشنوی و به واسطه رگه های باران حس کنی. و تنها صدای گوش نواز یک پرنده کافی است تا فضای کوچه ای را آهنگین کند انسانی که از خاطره ها خالی است، رها شده در خلأی ساکت و بیکرانه، تنها موجودی است معلق بین بودن و نبودن. انسان معلق، در آن فضای تهی از خاطره و مفهوم، شاید تنها کسی باشد که میتواند باران را بیواسطه دریابد، نه به عنوان نمادی از اندوه یا زایش، نهان خاطرهای از کودکی، تنها و تنها به مثابه خودِ باران آیا انسان از خاطره و دانش، میتواند محض را حس کند؟ یا برای همین درک ساده هم، به گذشتههایی نیاز دارید که از آن محرومیت استفاده کنید؟ یا شاید این دریافتِ بیواسطه، محتاج حضوری است که فراسوی مفاهیم میشود. آواز پرنده، نه اسیر خاطره است و نه در بند فلسفه. او فقط میخواند. آیا انسان تهیشده نیز میتواند چنین کند؟
No responses yet