Mind

More than anything created in the universe, a shining gem is born in the workshop of the human mind that protects man from anxiety and sadness. If an earthly man is not a butterfly, at least he can reduce his cocoon. Because the dawn is still in the sky and the sound of the wind and the song of the nightingale can be heard and you will still wait for beauty among the clouds of the sky and if you do not find a way tomorrow it will be too late a butterfly will call me from beyond the moonlight. Now it is too late to pass the battle, hurry up because for a beautiful life we ​​do not need to be born twice. But human behavior is like a chain that is being repeated. And repetition is the plague of mental comfort. Therefore, life needs a beautiful mind first of all. A shining gem that protects man from anxiety and sadness But human behavior is a chain of repetitions that are linked together, and repetition is the plague of mental comfort. These repetitive patterns are the ruins of the mind’s dormant palaces, and each brick of this ruin is a door to the geography of the unseen. A door that, if opened, creates an eternal distinction between repetition and looking at repetition. If we remove the rust of repetition from the mind and paint the heart with the purple of love, then the world changes before our eyes. Life is no longer a chain of habit, but an ever-flowing river that opens a new perspective at every turn. In this case, every morning is not a repetition of yesterday but a new beginning; every meeting is not a familiar encounter but a discovery in the depths of a soul. Love becomes a light that shines on everything and dispels the shadows of fear and doubt. In such a world, being itself is a poem that is composed at every moment, and we are the rebellious poets who hold the pen of destiny in our hands.

ذهن

بیشتر از آنچه در کیهان آفریده شده، در کارگاهِ ذهنِ آدمی زاده می شود گوهری تابناک که انسان را از اضطراب و حزن مصون بدارد. آدم خاکی اگر پروانه نیست لااقل میتواند پیله اش را کم کند. زیرا سپیده هنوز در آسمان است و صدای باد و نغمه بلبلان شندنی است و تو در میان ابرهای آسمان همچنان منتظر زیبایی خواهی ماند و اگر راه نیابی فردا دیر خواهد شد پروانه ای مرا را از آنسوی مهتاب میخواند. اینک گذر از معرکه دیر است بشتاب زیرا برای یک زندگی زیبا نیاز نیست دو بار بدنیا بیاییم. اما رفتار انسان همانند زنجیر به هم بسته در حال تکرار است. و تکرار آفت آسایش ذهن است. لذا زندگی اول از هر چیز نیاز به ذهنی دارد. گوهری تابناک که انسان را از اضطراب و حزن مصون بدارد اما رفتار انسان، زنجیری از تکرارهای به هم بسته است، و تکرار، آفت آسایش ذهن. این الگوهای تکراری، همان ویرانه‌های قصرهای فروخفته‌ی ذهن هستند، و هر خشت از این ویرانه، دری است به جغرافیای نادیده‌ها. دری که اگر گشوده شود، میانِ تکرار و نگریستن به تکرار، تمایزی جاودانه پدید می‌آورد. اگر ذهن را از زنگار تکرار بزداییم و دل را به ارغوان عشق بیالاییم، آنگاه جهان در چشمانمان دگرگون می‌شود. دیگر زندگی زنجیرِ عادت نیست، بلکه رودی می‌شود همیشه جاری که در هر پیچش، چشم‌اندازی تازه می‌گشاید. در این حالت، هر صبح، نه تکرار دیروز که آغازی است نو؛ هر دیدار، نه ملاقاتِ آشنا که اکتشافی است در ژرفای یک روح. عشق، نوری می‌شود که بر همه چیز می‌تابد و سایه‌های ترس و تردید را از هم می‌پاشاند. در چنین جهانی، بودن، خود شعری است که در هر لحظه سروده می‌شود و ما، شاعرانِ شوریده‌حالی هستیم که قلم در دستِ تقدیر داریم.

No responses yet

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *