And another beginning,

the beginning is always hidden, just like the moment when sleep turns to wakefulness and no one notices the border between the two. The beginning is the end of something else. Every dawn is a blink of darkness before the light. Every birth is a breath that was previously locked in the lungs of the world. Beginnings always lie in endings, like a seed that must die for a tree to come to life. Sometimes the beginning is the sound of an ant’s foot on a dry leaf, or the distance between two breaths when one is finished and the other has not yet begun. The beginning is always accompanied by a breaking, breaking the silence, breaking the darkness, breaking fear. The resurrection does not happen in a day. First a leaf falls, then a branch, then a tree. Great beginnings always come in the guise of small things: the first spark, the first word, the first look. In every ending, a thousand beginnings lie dormant. All you have to do is wash your eyes with a fresh look. Every spring, the earth proves that no death is without birth, and no beginning is without end. And you don’t need to wait for the sunrise, you can wait for the sun inside you. Every morning when you wake up, the world is created anew, and this time, it begins with you. The beginning is the same zero point that all numbers seek from. But zero itself contains all possibilities, it is both empty and full. So start without fear, because every beginning is a god for the creation of a new world, and every arrival is a new beginning. “Perhaps my philosophy is this discovery of the unsaid amidst the spoken. Dawn is always lurking, even in the darkest nights. A butterfly singing beyond the moonlight represents a hope that never dies. Tomorrow may be too late, but today, this very moment, is an opportunity to begin. To cast off the cocoons of fear and fly towards the boundless blue. And we will know that every failure is not the end of the road, but a beginning in another language. Every thorn is an answer to the call of flowers that have not yet sprouted in the gray of our days.”

و آغازی دیگر

آغاز همیشه پنهان است، درست مانند لحظه‌ای که خواب به بیداری می‌گراید و کسی متوجه مرز این دو نمی‌شود. آغاز، پایانِ چیزی دیگر است هر سپیده‌دم، پلک‌زدنِ تاریکی است پیش از روشنایی. هر تولد، نفسی است که پیش از آن، در ریه‌های جهان حبس شده بود. آغازها همیشه در پایان‌ها نهفته‌اند مانند دانه‌ای که باید بمیرد تا درخت زنده شود. گاهی آغاز، صدای پای مورچه‌ای است بر برگ خشکی، یا فاصله‌ی میان دو نفس وقتی که یکی تمام شده و دیگری هنوز آغاز نشده. آغاز همیشه با شکستن همراه است شکستن سکوت، شکستن تاریکی، شکستن ترس. قیامت یک روزه برپا نمی‌شود اول یک برگ می‌رود، سپس شاخه‌ای، آنگاه درختی. آغازهای بزرگ، همیشه در پوشش چیزهای کوچک می‌آیند: نخستین جرقه، نخستین کلمه، نخستین نگاه. در هر پایان، هزار آغاز خوابیده است کافی است چشمانت را با نگاهی تازه بشویی. زمین هر بهار ثابت می‌کند که هیچ مردنی بی‌زایش نیست، و هیچ آغازی بی‌پایان. و نیازی نیست منتظر طلوع باشی می‌توانی خورشید درون‌ات را بدمانی. هر صبح که از خواب برمی‌خیزی، جهان از نو آفریده می‌شود، و این بار، با تو آغاز می‌شود. آغاز، همان نقطه‌ی صفر است که همه‌ی اعداد از آن می‌جویند. اما خود صفر، همه‌ی امکان‌ها را در خود دارد هم خالی است هم پر. پس بی‌پروا آغاز کن، که هر آغاز، خدایی است برای آفرینش جهانی نو و هر رسیدن، آغازی نو. “شاید فلسفه من، همین کشفِ ناگفته‌ها از لابه لای گفته‌ها باشد سپیده‌دم همیشه در کمین است، حتی در تاریک‌ترین شب‌ها. پروانه‌ای که از فراسوی مهتاب می‌خواند، نشان‌دهنده امیدی است که هرگز نمی‌میرد. شاید فردا دیر باشد، اما امروز، همین لحظه، فرصتی است برای آغاز. برای رها کردن پیله‌های ترس و پرواز به سوی آبی بی‌کران. و خواهیم دانست که هر شکستی، نه پایان راه، که آغازی است با زبانی دیگر. هر خاری، پاسخی است به ندای گل‌هایی که هنوز در خاکستریِ روزهایمان جوانه نزده‌اند

No responses yet

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *